"هر آشنا طرحی است از بودن، از زندگی"

19

نوشته شده توسط :آشنا
پنجشنبه 3 تیر 1395-06:35 ب.ظ

یک سال، یک بهار

روز چهل و هفتم
1. انسانهایی هستند که به قول اندیشمندی، جامعه آن ها را به جایگاهی که لیاقتش را دارند، نمی رساند. گرچه عکس این مطلب هم صادق است و حتی شایع تر، اما حداقل وظیفه انسانی در قبال این مساله همان شناختن شایستگیهای آدمها و رسیدن به درکی صحیح تر در خودمان است. مهم نیست دیگری چقدر در این مسیر تلاش کرده، و عموما از جامعه هم انتظاری نیست؛ اما جرقه اش که در ذهن روشن شود، دیگر فرقی ندارد که رهگذری "سرباز" است یا سردار، که شاید سربلند زندگی است.     

 

2. ایده های اساسی، نام های بزرگ در تاریخ اندیشه های بشر، تلقی های جمع پذیر و قابل مقایسه ای از مفاهیم رهایی بخشی نظیر آزادی و اختیار و اخلاق داشته اند. تفسیرهایی عملی با کمترین اختلافات، در هر شرایط تاریخی و دورانی درازمدت، نتیجه ای جز کثرت دیدگاهها و بروز اختلافات ندارد. معیار خردمندی هیچ گاه جستجوی لقمه فکری حاضر و آماده برای هضم ساده نبوده، اندیشه ای بی کم و کاست و خارج از ظرف زمان و مکان که نسخه هر مشکلی باشد. برای انسانی که خودش همراه با پیرامونش در حال تغییر است، کنار زدن غبار زمان و انحرافات و سوءاستفاده ها حداقل تلاش فکری است.  

 

 3. فرصت ویژه ای بود امشب، یک میهمانی خاص در کنار اساتید و دانشمندانی که بعضی هایشان در دنیا شناخته شده اند؛ گفتگوهایی خوب و آموزنده با جمعی از آنان پیرامون علم و زندگی و سیاست. انتهای شب و ادامه گفتگو با همان جمع این بار سرمست از عیش شبانه. آشنایانی که انگار همه غریب اند با خودشان و نه گفتگوها را ارزشی است و نه شوخی را نغزمایه ای. انسان این دوران، با همه فتوحاتش، انگار همچنان درگیر تلاطم شب و روز است و دلبسته "آفلین". 





نظرات() 

18

نوشته شده توسط :آشنا
دوشنبه 31 خرداد 1395-06:33 ب.ظ

یک سال، یک بهار


روز چهل و چهارم
1. شنیدن و خواندن و دانستن تفاوتی کلیدی دارد با لمس و تجربه کردن! بویژه در مواردی که تجربه های تدریجی همگان در بلندمدت به چیزی ماهیت می دهد؛ چیزی مثل فرهنگ، یا باور جمعی یا تاریخ زیسته شده که لایه های درهم تنیده و پیچیده ای از معانی و مفاهیم را با خود دارد. نکته مهم برخورد با چنین پدیده هایی، دقت در هنگام قضاوت و تفسیر است؛ هرچه قدر هم خود را عالم کتاب خوانده چنین حوزه ای بدانیم، حرفمان خوشایند مخاطبی ناآگاه است، نه انسانی که تجربه هر روزه زندگی اش را قابل قبول تر از ادعاهای خودپسندانه ما می بیند.   

 

2. عادت کرده ایم که در شرایط کمبودها، چیزی را فدای چیزی دیگر کنیم؛ همیشه هم راحت ترین بهانه این است که فکر کنیم کسی که کارهایش بی کم و کاست پیش می رود، با چنین کمبودهایی مواجه نبوده. شاید گاهی چنین برداشتی درست یا مرهمی برای رفع حس تلخ کاستی ها باشد؛ اما یادمان نرود که لیوان فرصت هایمان همواره نیمه پری هم داشته است؛ یعنی گاهی استفاده از داشته هایمان را هم با دیگری مقایسه کنیم، شاید کمبودهای کمتر، ناشی از استفاده های بهتر از فرصت هایی است که در دسترس همگان است.  

 

3. انسانی که محیط پیرامونی اش را نشناسد، محکوم است به ماندن در حصار پیش فرضها، و افتادن در دام حدس ها و خطاهایی که گاهی برابرند با از دست رفتن فرصت هایی تکرارنشدنی. نهایت انزوایی هر چند پربازده اما بدون لمس واقعیتی خاکی و روزمره، تنهایی است پرهیاهو که شاید روزی با آوار واقعیت روی سر انسان خراب شود، که لحظه هایت را هرچند به پای یادگیری هایی پیچیده و سرمایه هایی درازمدت ریختی، اما شاید باز هم ارزان فروختی، شاید. 





نظرات() 

17

نوشته شده توسط :آشنا
جمعه 28 خرداد 1395-06:31 ب.ظ

یک سال، یک بهار


روز چهل و یکم
1. انسان است دیگر؛ با پستی و بلندی های زندگی، بالا و پایین می رود. انگار حافظه اش عادت دارد به وابسته شدن به هرآنچه یادآوری است ساده است و فراموشی درسهای گذشته. اگر قرار است غیر از این باشد، به داشته ای بیشتر نیاز است که پا را فراتر بگذارد از لایه کم عمق اتفاقات روزمره و از ارتفاعی ببیند که مسیر با همه فراز و نشیب هایش شکل واقعیت دارد. 

 

2. یکی از فلسفه های وجودی انسان، مواجهه با کاستی های اساسی در دنیا و تلاش برای فهم و کمک به رفع آنهاست. واقعیتی که بارها و بارها و در لباسهای مختلفی چون مساله شر و کسوف خداوند و ... مطرح شده، اما مواجهه واقعی با آن در گرو تجربه شخصی است؛ مثل بسیاری دیگر از واقعیت های دارای ارزش فهم در زندگی. می شود بدون چنین درک و تجربه ای سراسر زندگی را در خوشی گذراند، اما آنکه سختی فهمیدن را به جان می خرد، هزینه اش را هم می دهد و شاید جنس خوشی هایش هم متفاوت باشد.

 

3. در راه رسیدن به هر هدف، به همان اندازه که اراده و کوشش برای موفقیت مهم است، شناختن مرز توانایی ها و محدودیت ها هم حیاتی است. تفاوت کلیدی آنجاست که اولی را همیشه در گوشمان خوانده اند برای تلاش 'بیشتر'، اما دومی باید در لابلای فهم پیچیدگی های زندگی آموخته شود و مترادف است با تلاش 'هوشمندانه تر'. آنجا که می فهمیم، یافتن مسیر هم بخشی از تلاش است. 





نظرات() 

16

نوشته شده توسط :آشنا
چهارشنبه 26 خرداد 1395-06:30 ب.ظ

یک سال، یک بهار


روز سی و نهم
1. حرف زدن خوب است، برای کمی فهم بیشتر، برای لحظاتی که اندیشه انسان در خلوت خودش راه به جایی نمی برد؛ فارغ از اینکه مخاطب چقدر درک می کند، یا مفهوم تا چه میزان منتقل می شود، تلاش برای کنار هم چیدن تکه هایی سردرگم کننده از واقعیت هایی که شاید خوشایند هم نباشند، حداقل به درک انسان از خودش نظم می دهد. شاید هم راه حل در همین آراسته کردن فکر باشد. 

 

2. دنیای مدرن برای آدم، هرچه پیشرفت و رفاه و مصرف و لذت داشت، استرس هایی بی معنا و دست برداشتن از جنبه هایی از آرامش هم داشت. ظرفیت زیادی می خواهد گم نکردن سرنخ هایی که تلاش های روزمره را مرتبط کند به فهم و یافتن معنا و آرامش. گاهی آدمی به زمانی به خودش می آید که دغدغه پیشرفت، به قیمت چیزهایی حاصل میشود که در آن لحظه، منتهای خواسته هاست؛ آنجا که به یک باره تکاپوی روزمره تبدیل می شود به هیاهوی بسیار برای هیچ.

 

3. انسانها را می شود با یک خاصیت نادر ارزیابی کرد؛ وقتی با همه داشته ها و تقلاها و ادعاهایت تنها سرگردانی به بار بیاورد، چه در ظاهر زندگی و چه در حیات اندیشه، کسی پیدا می شود که در اوج سادگی و با ظرافتی در نگاه به زندگی که انگار مدتها با آن غریبه بودی، سر و سامانی به وضعیت آشفته ات می دهد. تجربه کمیابی است، اما فهم زندگی در همین لحظه های متفاوت است که سریع تر از همیشه به پیش می رود.  





نظرات() 

15

نوشته شده توسط :آشنا
دوشنبه 24 خرداد 1395-05:05 ب.ظ

یک سال، یک بهار


روز سی و هفتم

1. هر چقدر هم با نهایت تلاش همه مسیرهای دیگران را تجربه و درک کنی و تقلای پیشرفت داشته باشی، آخرش باید حرفی از خودت بزنی، چیزی که پایش بایستی و برای بهبودش تلاش کنی. افتخار کنی به این که ادعا کنی "ببینید، این آفریده من است، حرف من است، دستاورد تلاش من است." چیزی که شاید دیگری هم برایش تلاش کرده باشد، اما حرف آخر را خودت زده ای و پایش ایستاده ای. تفاوت آدمها اینجاست و غیر از این، همه در اکثریت ها یکسانند.  

 

2. همه دیگری را متهم می کنند، اما با هم فرقی ندارند. چرا فرقی ندارند؟ برای اینکه فرقی نمی کند که چه می گویی و از دیگری چه انتقادی می کنی، تا زمانی که کلامت، حرفت و اشاره ات مخاطبت را متقاعد می کنی که از دیگری متنفر باشد، در دلش بد و بیراه بگوید، حال خوشی از شرایط نداشته باشد. تفاوتی نیست، هر کس می اندیشد که دیگری بذر دروغ و انزجار می پراکند، در حالیکه سیاهی برای همگان باقی می ماند.

 

3. انسانها را برای چه می خواهیم؟ فهم این نکته از درک یک واقعیت شروع می شود. اینکه به زبانی حرف بزنیم که دیگری بفهمد، بشنود و برای شنیدن دوباره باز گردد. در غیر این صورت در دنیایی هر چقدر منحصر به فرد ولی بی کس و بی درک شدن می شود برای همیشه دست و پا زد. حتی شروعش از اینجا هم نیست، شاید از خوب شنیدن است با کمی چاشنی اندیشیدن. 





نظرات() 

14

نوشته شده توسط :آشنا
یکشنبه 23 خرداد 1395-05:06 ب.ظ

طرحی از یک آشنا


"آشنای چهارم" از فهم راهها در زندگی گفت: بسیاری از چیزهایی که ارزشمند می دانیم، هدفهای زندگی نیستند، بلکه وسیله ها یا مسیرهایی هستند برای درک هدفهای بزرگتر، دور از دسترس تر و پیچیده تر. گاهی آنقدر پیچیده که حتی تصویر درستی از آن اهداف نداریم و تنها چیزی که در اختیار ماست، برداشتن قدمهای کوچکتر در مسیرهایی است که در اختیار داریم و فهمشان ساده تر است؛ فهم آنچه خودمان از خوبی و نیکی می فهمیم، در کنار گفتگو با مردمانی که هر کدام فهم منحصر به فرد خودشان را دارند. 




نظرات() 

13

نوشته شده توسط :آشنا
جمعه 21 خرداد 1395-04:06 ب.ظ

یک سال، یک بهار: روز سی و چهارم

1. یک دفعه به خودت می آیی و می بینی که تا توان داشته ای مخالفت کرده ای، زیر سوال برده ای، به باد انتقاد گرفته ای، پر ایراد دانسته ای و رد کرده ای. تنها خاصیت این کار این است که با ماندن در این مرحله مسلما چیزی ساخته نمی شود. ویران کردن گاهی ساده ترین کار است، وقتی موانع پیش روی ساختن باشند. 

 

2. آدمها فارغ از هر نوع نگرش و جهان بینی، وقتی با "زخداد" مواجه می شوند، رابطه بین مسائل مادی و غیرمادی را بهتر می فهمند. نیازی به وسط کشیدن پای معنویت و متافیزیک هم نیست. قابل فهم ترین حالتش "مرگ" است که به همه یادآوری می کند اندیشیدن به رخدادی قطعی، نمی تواند مستقل از زندگی روزانه اتفاق بیفتد؛ پس همین زندگی در حال جریان لزوما همه واقعیت پیش رو نیست.

 

3. نکته ظریفی وجود دارد در اندیشیدن به نوع مفاهیمی که در دنیای ما وجود دارند. نمی شود از کنار این واقعیت گذشت که هر جامعه ای با هر نظام فکری و معرفتی، به دنبال تعریفی از انسان بهتر است برای جهت دادن به آموزش، و جامعه ای بهتر، برای تعریف روابط انسانها. حالا در شرایط مختلف، زور عده ای از سایرین بیشتر است و یا انسان و جامعه ایده آلشان را به خورد دیگری می دهند، یا تعریف خاصشان را... 





نظرات() 

12

نوشته شده توسط :آشنا
چهارشنبه 19 خرداد 1395-03:55 ب.ظ

یک سال، یک بهار: روز سی و دوم

1. کار به جایی می رسد که از یک سو باید بر روی داشته هایی تمرکز کنی که زمانی طولانی برایشان زحمت کشیده ای تا فرصت های پیش رو از دست نروند، و از سوی دیگر مهیا باشی برای کسب داشته های تازه و ایجاد فرصت در آینده. چه زندگی پراندوهی است آنچه نه داشته ای برای بهره برداری دارد و نه فهمی برای احساس نیاز به داشته های تازه.  

 

2. برای انسان گاهی لازم است که مورد مخالفت قرار بگیرد، تکذیب بدون فهمیده شدن، تحقیر بی جا و نابخردانه؛ تا بنشیند و برای خودش عقاید و رفتار و تصمیم هایش را بازخوانی کند. تا ببیند که هم فرصت یادگیری برای خودش باقی گذاشته است و هم داشته هایی برای ابراز و آموختن. 

 

3. یکی از مهارتهایی که شاید این روزها تمرین خوبی برای کسب کردنش باشد، تامل در زندگی روزانه است برای فهم ارتباطش با مسائلی که مهم تر می دانستیم. اینکه به چه هدفهایی نزدیک می شویم؛ آیا جور دیگری هم می شود زندگی کرد؛ شبیه کدام خودمان شده ایم و چه چیزهایی ارزش زندگی در مسیر فعلی را دارند...





نظرات() 

11

نوشته شده توسط :آشنا
چهارشنبه 5 خرداد 1395-03:51 ب.ظ

یک سال، یک بهار: روز هجدهم

1. 
یک وقتی استثناها به حساب نمی آیند، اصل بر اکثریت است؛ یک وقتی استثناها گزاره منطقی را زیر سوال می برند و می شوند مثال نقض. اما مهمتر از هر دوی اینها، گاهی استثناها اصل هستند، قابل تاملند و پر ارزش. استثناهایی که تفاوت ایجاد می کنند، فکر می کنند خلاف جهت دنیای یک شکل شده، حرف تازه می زنند و بار یک جمعیت را به دوش می کشند.

 

2. اصلا چیزی هست، هویتی که انسان از آن، از خودش فاصله بگیرد؟ شاید تفاوت بین درک ماست از طعم خوشایندی که باد به سرمان بیندازد که می خواهیم این گونه باشیم، یا حس تلخی که همچون تلنگری ما را به خودمان باز می گرداند. اما این خود، کجای داستان شناخت است؛ چیزی که در همه این تقلاها و سختی ها و روزشماری ها و بالا و پایین ها گم نمی شود؛ نشانه ها را در می یابد. 

 

3. آدم باید با خودش به یگانگی برسد. نه از جنس عدد و رقم و حساب و کتاب که "یکی" باشد و منحصر به فرد عمل کند، بلکه بی مرز باشد، بی انتها؛ آنکه تلاش می کند برای بزرگ و بی مرز بودن، نمی تواند دوگانه باشد، نمی تواند بزرگی و بی مرز بودن خودش را نقض کند. این گونه از حساب و کتاب خارج می شود، وحدتی می یابد با خودش و پیرامونش و تفاوتها و چندگانگی ها را می پذیرد.  





نظرات() 

10

نوشته شده توسط :آشنا
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395-08:35 ب.ظ

یک سال، یک بهار: روز یازدهم

1. آدمی باید نه فقط ظرفیت خودش، که ظرفیت شرایطی که در آن قرار می گیرد را هم بشناسد و در طول زمان رصد کند. ظرفیت هر سن و سال، هر فرد و ارتباط، هر دانش و شناخت، و حتی هر خیال و رویا. انگار یادگیری هم همین شناخت ظرفیت هاست، شناخت مرزها که یک وقت بی خود و بی جهت توقع از خود و دنیایمان نداشته باشیم. این مرحله که گذشت، هم سختی ها فهمیدنی تر می شوند و هم تازه به اول راهی می رسیم که قرار است پیشرفتی حاصل کند.

 

2. نوشتن مرا دقیق می کند. حرفی که می زنی در حافظه تاریخی ثبت می شود که انتظار اندیشیدن از تو دارد. حرفها در بهترین حالتشان اثرگذاری آنی دارند و بعدها باید دنبال ثبت شده شان بگردی. این حال و روز زندگی حرفه ای هم هست، یعنی باید اثری از تو بماند تا هم خوانده شوی و هم به پیش بروی. باقی همه بازی های نمایش مآبانه است برای پیشرفت صوری و خالی نبودن عریضه... 

 

3. دنیا پیش روی چشم آدم عوض می شود، شاید از سنی که گذار کنی، شکاف نسلها هم مسئله می شوند. انگار کم کم می بینی که دیگر نسل ما و بعدی ها هم مطرح می شود؛ آن هم نه از نوع شعارگونه و کلیشه ای، که در دنیای واقعی و پیرامون مسائل روزمره و نفهمیدن حرف دیگری و ایجاد سوءتفاهم ها. این هم انگار بعدی است محسوس از ابعاد بزرگ شدن. 





نظرات() 

9

نوشته شده توسط :آشنا
یکشنبه 26 اردیبهشت 1395-08:33 ب.ظ

طرحی از یک آشنا: روز هشتم

1. یک لحظه به خودم آمدم، با نغمه ای خوش. انگار چیزی از بلندای گسست ناپذیری اش پایین کشیده شده بود تا زبون ترین و شکننده ترین احوالات آدمی. انگار، روزها که می گذرد و در خیال خودت مشغولیت های بیشمار و سازنده داری که گاه آرامت می کنند و گاه بی قرار، آشنایی هست نزدیک تر از همه خیال های خوش قدیم که دنبال یک لحظه می گردد برای تلنگر، که جای شکوه نیست و خوش باش؛ اما جا برای یادآوری هم باقی بگذار 

 

2. گاهی شگفتی ناشی از جهل است، شگفتی برای آدمی که ایستاده پس پرده نادانی خودش و تلاشی برای فهم نکرده و حال، کوچکترین نقطه تمایزی با دانسته های اندکش می شود اسباب شگفتی. اما گاهی دانسته ها خالق شگفتی اند، آنجا که آدمی می فهمد و به دنبال فهم جدید است برای شگفتی های بیشتر. انتهایش شاید برسد به کلیشه ای دیگر، که لابد منتهای دانایی همان فهم نادانی هاست، اما تا انتهای مسیر، شاید بهترین راه همین شگفت زده شدن ها باشد. 

 

3. حرف خوب را شنیدن و فکر کردن بعدش را کنار گذاشتن، آدمی را فراموشکار می کند، یعنی اصلا حرف خوبی که به یاد نماند، خودش مصداق بی فکری است. کوه که می روی، می فهمی که آهسته و پیوسته جلو رفتن خوب است، اما گاهی در زندگی واقعی، خستگی هایی است نهفته در همین آهستگی ها که ذهن بازیگوش را وسوسه می کند برای تند تند رفتن و رسیدن. بعد از نتیجه دلخواه هم دوران رخوت طولانی می رسد، رخوتی شیرین که می رسد به تندروی های بعدی. این را باید آدم یادش باشد، تا آهسته و پیوسته رفتن هم یادش بماند.





نظرات() 

8

نوشته شده توسط :آشنا
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395-12:08 ب.ظ

یک سال، یک بهار: روز پنجم

1. حل می شود، حل نمی شود... حل می شود، حل نمی شود... کاری جلو می رود، مشکلی دیگر رخ می نمایاند. اصلا انگار این خود داستان است، روایت واقعی تر؛ مگر قرار بود جز این باشد؟ مگر خودت نمی گفتی که اگر ساده بود، دیگر این همه تقلا نداشت؟ حالا چه شده که خودت را به فراموشی زده ای؟ دشواری که پای خودت را به میان نکشد افسانه ای بیش نیست... 

2. اما یک روی دیگر هم داشت این داستان؛ آنجا که طعم شیرینی اش را که حس کردی، سختی اش هم تبدیل به صورت مساله می شود. یعنی درکت از حل مساله که کامل تر شد، تازه معنی پیشرفت را حس می کنی. یکی روزگاری به همین چیزها می اندیشیده که گذاشته این همه سال حدس و خطایت را به فهمیدنت پیوند بزنی، شاید نتیجه اش به درد دیگری هم خورد!

3. سریع ترین رقیب، زمان است. زمانی که اگر در محاسباتت نگنجد، همیشه با سرعتش غافل گیرت می کند؛ اما اگر با طبیعتت هم خوانش کنی، خودش حضورش را گوشزد می کند. تبدیل می شود به سرمایه ای که خرج کردنش هوشمندی می خواهد، برای نگذاشتن همه تخم مرغهایت در گروی مسیری که خطرش از تحملت خارج است، یا همچون تلنگری که گاهی از خواب بیدارت می کند تا مبادا زمان باشد که تو را می برد، می کشد... 





نظرات() 

7

نوشته شده توسط :آشنا
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395-06:38 ب.ظ

"آشنای سوم" (بعد از سیزده روز): این مسائل به ظاهر تصادفی که بعدها نتایجشان در زندگی ام مشخص می شوند، اخیرا تکرار نشده اند اما در زندگی ام به شکل های مختلف وجود داشته اند. مثلا بارها شده که مهارتی را یاد می گیرم که در زمان یادگیری، نمی فهمم برای چه می خواهم آن را یاد بگیرم و حتی می خواهم یادگیری اش را متوقف کنم. اما بعد از چند سال متوجه می شوم که چقدر خوب بود که آنرا یاد گرفتم. اصلا مساله این نیست که آدم چیزهای خوبی یاد بگیرد تا روزی به دردش بخورد، نکته ام این است که بعضی چیزها به صورت تصادفی در مقابل انسان قرار می گیرند و برنامه ای برایشان نداشته. 





نظرات() 

6

نوشته شده توسط :آشنا
سه شنبه 21 اردیبهشت 1395-12:06 ب.ظ

یک سال، یک بهار: روز سوم

1. هدف سخت و پیچیده ای که داشته باشی، مبارزه با خودت از آنجا آغاز می شود که نیاز به تعریف دوباره نظم را درک کنی. تقلاها شروع می شوند برای فهم بایدها و نبایدها؛ آنچه ضروری است در کوتاه مدت و آنچه در بلندمدت حیاتی است...

2. از این مرحله هم که بگذری، فراز و نشیب ها آغاز می شوند. انگار می خواهند بگویند آنقدر ها هم که فکر می کردی با برنامه ای خطی و ساده سازی ها کار راه نمی افتد. انگار تلاشی همیشگی می خواهد برای متعادل کردن فکر و عمل. این هم بخشی از مسیر است بی شک... 

3. حداقل خبری از فکرهای آشفته و شب بیداری های جان فرسا نیست. خسته که می شوی، استراحت معنی سابقش را دارد؛ چیزی است ضروری و جزئی از طبیعت داستان. اما این ها همه به کنار، آدمی دوست دارد لحظه هایش جای خالی رفاقت هایش را کم نداشته باشد، با همه ناملایمتی ها و فراز و نشیب ها. این ها تجربه زندگی است. 





نظرات() 

5

نوشته شده توسط :آشنا
یکشنبه 19 اردیبهشت 1395-12:04 ب.ظ

یک سال، یک بهار: روز اول

1. معنی همه دردها را نمی توان توضیح داد، یعنی باید فقط به آنها اندیشید. به فصل بال و پرگرفتن که برسند، یا بال و پر تو را می گیرند و جایت می گذارند، و یا شهامت پرواز می دهند... 

 

2. انگار همه اش چرخیدن و چرخیدن بود تا کار به این یک سال برسد. "جاده های بسته" النی کارایندرو را که دوباره بعد از سه سال بشنوی، عمر دغدغه های فکرناشده جلویت رژه می رود. همه اش دودی است در چشم یا عودی است در هوا...

 

3. حالا باید لحظه ها را شمرد برای جور دیگر اندیشیدن. جوری که آخر سالش بشود این بار جاده های بسته را با خیال راحت شنید. 





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic